X
تبلیغات
پادشاه قلب من ......
پادشاه قلب من ......
بزرگترین آرزویم این است که کوچک ترین آرزوی تو باشم
قالب وبلاگ
اون شب کامران گفت که می مونه پیشم . خیلی خوابم گرفته بود . گفتم :

- کامران من خیلی خوابم میاد .

- باشه برو بخواب ، اتفاقا منم خسته ام ، میرم تو اتاق مهمون .

گفتم :

- نه کامی ...... من می ترسم ...... بیا پیش من بخواب تختم دو نفرست .... تو رو خدا .

کامران با تعجب گفت :

- بیام پیش تو ؟ مطمئنی ؟

با خجالت گفتم :

- آره

گفت :

- باشه بریم .

رفتیم طبقه ی بالا . اول خودم رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم  . بعد کامران رو صدا کردم تا بیاد تو .خوشبختانه لباسای کامران اسپرت و راحت بود و اذیتش نمی کرد . تو تختم دراز کشیدم . کامران هم کنارم خوابید . برگشت سمت من و موهامو نوازش کرد . خودمو تو بغلش مچاله کردم و گفتم :

- ازت ممنونم .... ازت ممنونم عشقم ...... اگه تو امشب اینجا نبودی ، معلوم نبود چه بلایی سرم میاد ؟ ممنون فرشته ی نجات من ....

پیشونیمو بوسید و گفت :

- دیگه بهش فکر نکن .... من تا چند شب پیشت می مونم . فردا هم میریم شکایت می کنیم . نگران نباش ، گیرش میارن .

یهو شیطنتش گل کرد و گفت :

- حالا بهم جایزه نمی دی ؟

خندیدم و گفتم :

- جایزه بزرگ تر از این که گذاشتم اینجا بخوابی ؟

- آره !

- خوب چی ؟

فقط تو چشمام نگاه کرد . از اون چیزی که تو چشماش خوندم خجالت کشیدم و گفتم :

- خیلی ..... چی بگم بهت آخه ؟!

پرسید :

- آره ؟

نگام کرد . سرمو بلند کردم و لباشو بوسیدم و گفتم :

- آره ...

- اووووم ! کیف داد ! خیلی خوشمزه بود !

- حالا دیگه خجالتم نده ، بگیر بخواب ! شب بخیر .

- شب بخیر گلم .

              

            *****************************

صبح که بیدار شدم کامران خواب بود . موهاش تو صورتش پخش شده بود . موهاشو زدم کنار و گفتم :

- کامران ..... کامران ..... عزیزم نمی خوای بیدار شی ؟

یکم تکون خورد ولی بیدار نشد. خم شدم و گونشو بوسیدم و تو گوشش زمزمه کردم :

- پاشو عزیزم .

آروم چشاشو باز کرد و گفت :

- سلام خورشید خانوم ! من چقدر خوش شانسم که خود خورشید آسمون واسه بیدار کردنم اومده زمین !!

با خنده گفتم :

- از کجا فهمیدی من خورشیدم ؟

- از صورت نورانیتون ، از چشمای درخشانتون و ....

بغلم کرد و تو گوشم گفت :

- از حرارت سوزان تنتون !

- آخ آخ خیلی لوس شدم ، بسه دیگه بلند شو .

پاشد و چشماشو مالید . گفت :

- سو گند اه اه باز که تویی ! همین چند دقیقه پیش خورشید خانوم بود که !

آروم وشگونش گرفتم و گفتم :

- خورشید خانوم غلط کردن با جنابعالی ! چیه ؟ آردتو ریختی و الکتو آویختی ؟!! حالا که صبح شده شدم اه اه سوگند ؟ تا دیشب که عشقم و گلم و نازم بودم !

- هنوز هم هستی طلا جونم !

با بالشت زدم تو سرش و گفتم :

- طلا کیه ؟!!!

- خوب حالا پاشو بریم صبونه بخوریم که امروز کلی کار داریم .

- نپیچون ، نپیچون ! بگو ببینم طلا کیه ؟

- گیر دادیا !!! خودت بهتر از من می دونی که من دوست دختری به نام طلا نداشتم ، منطورم خودت بودی !

- حالا چیکار داری امروز ؟

- اول من باید یه سر برم استادیو ، بعد عصر بریم اداره پلیس شکایت کنیم و بعدشم من برم خونه یه چندتا لباس بردارم واسه این یکی دو شبی که اینجام .

در حالی که میرفتم پایین گفتم :

- باشه ، تا تو بیای منم دوتا نیمرو بزنم .

رفتم پایین و تا کامران بیاد صبونه رو آماده کردم . وقتی اومد تو آشپزخونه و میز صبونه رو دید ، گفت :

- به به ! چه کردین !!

بعد از صبونه کامران گفت :

- پاشو ... پاشو برو آماده شو .

- تو می خوای بری استادیو من آماده شم ؟

- نکنه انتظار داری تنها ولت کنم برم ؟

- وا !

- والا ! پاشو لباساتو بپوش با هم بریم .

- ولی من که تو استادیو کاری ندارم

- خوب نداشته باش ، فقط بیا

- بیام چی کار کنم ؟

- به من ربط نداره ، هر کاری می کنی باید جلو چشمم باشی .

عجب گیری افتادیما ! خیلی خوب

رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم . یه بلوز مشکی یقه هفت که پایین آستیناش گشاد بود و یه شلوار جین  مشکی و صندل سفید . موهامو محکم از پشت بستم و یه آرایش ملایم کردم و رفتم پایین . کامران رو مبل نشسته بود . گفتم :

- من آماده ام

سرشو بلند کرد و منو دید . گفت :

- باشه جناب خانوم ماه شب چهارده ! بفرمایید ...

و بلند شد و در خونه رو باز کرد . سوار ماشین شدیم و رفتیم استادیو .. هومن و پدرام طبق معمول کل کل می کردن . هومن گفت :

- خواهش می کنم ! یه امروزو جون همین کامران که پشت سرت وایستاده !

کامران گفت :

- جون منو واسه چی قسم می خوری ؟

پدرام سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت :

- نه ! تا همین الانشم کارای آلبوم کلی عقب افتاده . امروز ویدئو شوتینگ دارین . امکان نداره ، اصلا فکر مرخصی رو هم نکن .

- پدرام تو با سر و سامون گرفتن من مشکل داری ؟

- وا ! یعنی چی ؟

- بابا نرم همسر آینده پرااااا ! آخه به کی بگم نرم سه ساعت خانوم می خواد غرغر کنه که آره تو منو کاشتی و من برات مهم نیستم و ..... آخر سر هم می رسه یه این که من به تو اعتماد ندارم و خدافظ ! بابا منم آدمم آخه !

با خنده گفتم :

- چه خانوم بی جنبه ای به خاطر یه بار نرفتن اگر بخواد جدا شه که همون بهتر نباشه

- سوگند خانوم ! واسه شما گفتنش راحته ، آخه صبح تا شب تو و کامران ور دل همدیگه این ! راستی کامی تو دیشب چرا برنگشتی خونه ؟

- حالا برات می گم .

هومن رو به پدرام دوباره گفت :

- خوب تکلیف من چی شد حالا ؟

- تکلیفت اینه که اگر تا یه ساعت دیگه واسه شوتینگ آماده نباشی ، می کشمت !

- اههههههههههههه ! پدرااااااااام ! حالا درک می کنم وقتی فنا می گن این پدرامو باید زیر چرخ ماشین له کنیم منظورشون چیه ؟! انقدر که .... !

تا عصر تو استادیو بودیم . رفتنی هومن رو به کامران گفت :

- کامی من امروز ماشینمو نیاوردم منو می رسونی خونه ؟

باشه . بشین بریم .

تو راه کامران رو به من گفت :

- میریم دیگه ؟

- کجا ؟

- اداره پلیس

هومن یهو گفت :

- اداره پلیس واسه چی ؟

کامران همه ی اتفاقات شب گذشته رو براش تعریف کرد . هومن بهم گفت :

- شانس آوردیا سوگند . کامران نبود ....

- آره واقعا ! هنوز تو شوکم ! خدا رو شکر تنها نبودم .

کامران جلو در خونشون نگه داشت و به همراه هومن پیاده شد تا وسایلشو برداره . چند دقیقه بعد برگشت . منم رفتم جلو نشستم . رفتیم اداره پلیس و بعد از شکایت هم مستقیم رفتیم خونه ی من . کامران رفت یه دوش بگیره ، تا از حموم در بیاد منم شروع کردم به مقدمات درست کردن ماکارونی . وقتی کامران از حموم اومد بیرون غذا تقریبا آماده بود . گفتم :

- عافیت باشه ننه ! مادربزرک من که رکورد طولانی ترین زمان حمام کردنو شکسته انقدر تو حموم نمی مونه ! تو به این می گی یه دوش کوچولو ؟! تا تو بیای من شامم آماده کردم !

- انقدر غرغرو باشی نمی گیرمتا !

- کی گفته من زن تو می شم ؟!

- نشی من می دونم و تو ، فکر کردی !

دستاشو از پشت دور کمرم حلقه کرد . گفتم :

- می خوای برات گیتار بزنم ؟

- آره چرا که نه ؟!

گیتارمو از طبقه ی بالا آوردم و نشستم رو مبل . شروع کردم :

نذار که سفره ی دلت

پیش غریبه وا بشه

این بغض نشکسته باید

سهم خود خدا بشه

پا به دنیای فرشته ها بذار

دنیای فرشته ها حقیقته

واسه تو که بوی آسمون میدی

گم شدن تو زندگی مصیبته

وارث نجیب زخمای درشت

طاقت دلای پرپر نداری

سرتو رو شونه های من بذار

وقتی عاشقی و سنگر نداری

سرمو بلند کردم و نگاش کردم . کامران لبخند زد . گفت :

قشنگ بود ....

گیتارمو از دستم گرفت و بغلم کرد . گفتم :

- کامران خیلی می ترسم

- از چی ؟

- از این که از دستت بدم . آخه می دونی ؟ قبلنا نمی ترسیدم ، آخه تو اصلا مال من نبودی که بخوای روزی از دستم بری ولی حالا ...... حالا مال منی و من می ترسم که یه روز ازم خسته بشی . قدیما حتی اگر دوست دخترم داشتی ، تو خواب و رویا و خیال من کنارت بودم و مال من بودی ولی الان دیگه رویا نیست ، دیگه خیال نیست ، دیگه خواب نیست ، من بیدارمو تو کنارمی ، من واقعیتم و تو حقیقتی . خواهش می کنم ، خواهش می کنم هیچ وقت تنهام نذار ....  

- من تورو فقط تو یه نقطه تنها میذارم و اونم مرگه ..... غیر از اون من همیشه کنارتم !

               بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

خوب ! اینم از داسی ! امیدوارم خوشتون اومده باشه !

خوب حالا بریم سراغ سوال قسمت پیش و جواب های شما !!

سوال :

شما داستان هایی با پایان شاد را بیشتر می پسندید یا غمگین ، چرا ؟

سونیا kh : خب بستگی داره به این که حال آدم چه جوری باشه

رویا سازگار :شاد آخه غمگین دلو میشکونه و آدم یاد غم و غصه هاش میفته

 شادی : بعضی وقتا پایانه شاد خوبه بعضی وقتا غمگین.. اماخوب به نظرم شاد بهتره.. چون من قبلایه داستانه غمگینو تموم کردم.. تا 2. 3 هفته احساس ناامیدی میکردم احساس میکردم همیشه همینه همیشه... ناراحتی بدبختی... و هیچ کس رنگه ارامشو نمیبینه..اما وقتی شاده... احساس میکنیم هنوز امیدی هست.. هنوزمیتونیم برا خیلی چیزا بجنگیم و زندگیه ماهم شبیه داستنان شاد بشه... وتوی روحیه هم تاثیر داره
نظره من این بود ...

حرف دل ۲ (علی) : من کلا چه شروع چه وسط چه پایان هر جاطرفدار مطالب و داستان های شادم چون تو این زندگی به اندازه کافی غم و غصه هست حد اقل آدم واسه چیزی وقت بگذاره که روحیه اش رو به سمت شاد بودن سوق بده

ستاره kh : من پایان های غمگینو دوست دارم...شاید به خاطر اینکه خودم آدم آنچنان شادی نیستم یعنی در ظاهر هستما و درونم یه چی دیگه میگه...تا حالا هم داستان هایی که نوشتم غمگین به پایان رسیده مثل حکم عشق...! گمونم رقص ستاره هم غمگین تموم شه...هنوز روش فکر نکردم...!!ولی در کل داستانهای غمگینو بیشتر دوست دارم چون این دنیا در حال حاضر جای شادی نیست..!!

اشتیاق : من پایان شاد رو بیشتر دوست دارم چون ماها که از اونا دوریم خیلی زیباتره که با عشقشون شاد باشیم نه غمگین پایان داستان شاد نباشه کلاهمون میره توهم ها ! خب حالا شایدم نرفت

مجنون کامران : اصولا پایان داستان تو روحیه خواننده خیلی تاثیر داره... خودم دوست دارم آخرش غم انگیز تموم شه.

ولی هر جور داستان گریه داری قشنگ از آب درنمیاد... باید جوری باشه که تا لحظه آخر همه فکر کنن خوب تموم میشه اما صفحه آخر یا خط آخر همه چی تموم شه... طوری که اصلا نشه حدس بزنی...

اگرم شاد تموم میشه باید تا لحظه آخر اشک همه رو دربیاری و یه دفعه آخرش همه به خوبی و خوشی برن خونه بخت...

یعنی یه جور متناقض نما یا همون پارادوکس...

البته این عقیده منه...ولی به نظرم داستان های کامران هومنی شاد تموم شه خیلی بهتره... اینجوری حداقل واسه چند لحظه آدم خودشو جای شخصیت داستان میذاره و از خوندنش لذت میبره...

یلدا : من پایان شاد رو بیشتر دوست دارم چون خودم احساساتی و اگرغمگین باشه تا چند هفته فکرم مشغول می شه و فقط باید گریه کنم .

واما جواب خودم :

برای من پایان غمگین یا شاد آنچنان مهم نیست . فقط دوست دارم داستان انقدر کشش داشته باشه و جذاب باشه که من خسته نشم و دوست دارم داستان قدرت اینو داشته باشه در پایان که منو شگفت زده کنه !

ممنون از نظراتتون !

و اما سوال این هفته :

به نظر شما این داستان چگونه ادامه خواهد یافت ؟ آیا می توانید آن را پیش بینی کنید ؟ پیش بینی شما چیست ؟

در ضمن شما می تونید در هر قسمت از داستان بهترین پاسخ سوال قسمت پیش رو انتخاب و از طریق نظرات اعلام کنید تا من هفته ی بعد صاحب بیشترین رای رو اعلام کنم !! به نظر شما کدوم پاسخ از همه بهتر بود ؟(می توانید حداقل دو نفر را نام ببرید )

تا آپ بعد ، بااااااااااااااااااااای !

 

[ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 16:40 ] [ عاشق ] [ ]
درباره وبلاگ

دوستان خوب کامران هومنی سلام ! من عاشق هستم ، عاشق 2 تا فرشته به نام های کامران و هومن و اینجا منتظر تمامی طرفدار های گل کامران و هومن هستم ! اگر می خواین لینکم کنین کامران و هومن با عاشق یا A & K & H انتخاب منه .....
در ضمن دادن نظر نشانه ی شخصیت شماست !
امکانات وب
دانلود قالب